وبلاگ برتر موسیقی ایرانی

وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاريك و بيصدا بود
دريچه پهن قلبم باريك و بيندا بود
راستي قناريهام ديگه نميخونن
برام توي كوچيكترين قفس
خودشونو زندوني كردن برام
چون تو نبودي حاليه
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
ميدونسيتي باغچه ديگه گل نميداد
حياطشم بي تو صفايي نميداد
بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم
به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفتهاس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو
آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام
آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام
آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام
در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام
برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره
ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه تو بياره
اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم
ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم
ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم
ميدوني چون تو نبودي حاليته
خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم
برا من خونه بدونه تو قفس شده
برا من زندگي بي نفس شده
مثل اون پرنده كه ديوونه شده
مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده
تو ميخواي منو ويرون بكني
تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني
تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونهاش بيرون بكني
من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني
تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته
برا من ديگه شبا ستارهاي ديده نميشه
برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه
ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره
ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه
ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم
ديگه از حرفاي تو سير نميشم
اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست
اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست
اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست
اينو بدون چون تو نبودي حاليته
من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم
اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم
اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم
تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم
كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم
يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينم
عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد
چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من
توي اين بازي هستي تو محالي
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه

بگو يا رب
چه بد گفتم،، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
بگو يا رب ،
چه بد گفتم، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
به جز عشقي كه دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد كردم
شب مستي اگر يك توبه بشكستم
سحر تكرار توبه، صد به صد كردم
به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد كردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد كردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه كُله را از نمد كردم
نشانم ده اگر يك مور آزردم
اگر يك دانه گندم را لگد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب

و در تمام این لحظه های دلتنگی ، دل عجیب بهانه ات را می گیرد . نمی دانم چه کنم که دیگر یادت نکند . نمی دانم ... نمی دانم " تو با من چه کرده ای ، که از یادم نمی روی ؟ " . مدتهاست که دیگر عقل هم قادر به قانع کردن دل نیست . سالهاست که دل ساز خود را می زند ، حرف خود را می زند و کار خود را می کند ، و عقل فقط نظاره گر است .

این روزها بیشتر از همیشه به گوش دل قصه رفتن می خوانم تا شاید باور کند که خزان امسال پایان همه چیز است ، اما انگار هرچه من بیشتر می گویم ، او کمتر گوش می کند و بیشتر هوای دیدنت به سرش می زند . دیگر نمی دانم چه کنم . چگونه از بار این بغض کم کنم ؟ چه کنم که جایت اینقدر در لحظه هایم خالی نباشد ؟ ساده برایت بگویم این روزها " در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالیست ... "

من در تمام این لحظه ها با خود می اندیشم : آخرین پاییز دانشگاه با اولین آن چه فرقی دارد ؟ آخرین پاییز دانشگاه هم بی صدا از راه رسید و باد سرگردان همچون همیشه بی مقصد آوای رفتن سر داده ، کسی چه می داند ، شاید اوهم سالهاست به دنبال کسی می گردد که در پاییز گم کرده !
شاید پاییز امسال برای تو و دیگران مثل همه سالها باشد و شاید اصلا" از آمدنش خوشحال نباشید . اما برای من یک فرق اساسی با همه سالها دارد و آن اینکه امسال پاییز، من بی دلیل هر روز بیشتر دوستت دارم . و بی آنکه بدانم چرا ، بیشتر به فکرت هستم . اما نه ، مهمترین فرقش چیز دیگری است : پاییز امسال عجیب بوی جدایی می دهد . بوی غربت و تنهایی امسال تمام پاییز را در بر گرفته و من با هر نفس عمیق بوی بغض فروخورده آسمان را حس می کنم .
کاش پاییز امسال مثل تمام قصه های ناتمام ، پایانی نداشته باشد . کاش آذر امسال آنقدر طولانی شود تا من از دیدنت سیر شوم . کاش پاییز امسال پایان قصه من نبود ...
از امسال پاییز معنی تلخ تری پیدا خواهد کرد : معنی تلخ جدایی . چون از این پس به یاد خواهم آورد که تو را در پاییز گم کردم !
فردا روز دیگری است
که بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود
همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم
که انگار هرگز نبوده ام ... !

نمیگم که رو زمین عاشق ترینم
نمیگم برای تو من بهترینم
نمی گم که ثروت دنیا رو دارم
نمیگم که قدرت خدارو دارم
نمیگم که خورشیدو برات میارم
نمیگم ستاره تو شبات میارم
نمیگم که قصری از طلا میسازم
نمیگم پلی زلاله ها میسازم
نمیگم با موندنم غم دیگه مرده
نمیگم خدا تورو به من سپرده
من میگم معنی عشق من توهستی
من میگم تنها امید من تو هستی
من میگم یه قلب پاک و ساده دارم
من میگ فدای تو هر چی که دارم
من میگم غم اگه داری با تو هستم
من میگم تنها با عشقت زنده هستم




به من آنچه که آموخته بودی
فراموش نکردم معلمم
اما بیا و ببین باز هم
نتوانستم آدم شوم معلمم
...
هر درسی که ازبر کردم
برعکسش را تجربه کردم
آدرس خوشبختی را
نتوانستم پیدا کنم ، معلمم
...
آخه می گفتی راست خم نمیشود
آخه می گفتی محق له نمی شود
آخه می گفتی کوه داغون نمی شود
داغون شدم معلمم
...
دفتر جدا ، قلم جدا
عالمی که زندگی می کنم جدا
به عشق زیبای واقعی
نتوانستم برسم ، معلمم
...
اسم انسانیت پول
لذت زندگی پول
در حسرت دوستی ها ماندم
نتوانستم بیابم معلمم
...
هر چیز جای خودش
هر رازی در عمق خودش
گناه من است یا سرنوشت ؟
نتوانستم دریابم معلمم
...
مبادا که فراموش شود
ديگر اميدی ندارم
از فرط شرمندگی ته قبرهم
نتوانستم فرو روم معلمم

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله نا جور بر لباس هستی و
صدای نا هموارو ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس
با صدایش نه گلی می شگفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش
اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را ، کلاغ ازکائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام
احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود
کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را می بست تا دیگر آواز نخواند
خدا گفت
صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند
سیاه کوچکم بخوان فرشته ها منتظر هستند
و کلاغ هیچ نگفت
خدا گفت : سیاه چو نان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند
و تو این چنین زیباییت را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد
خودت را از اسمانم دریغ نکن
و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را
و کلاغ خواند
این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد


گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟
گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟
گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.
یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟
گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .
گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .
دوست دارم دیوونه.
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.
دوست دارم دیوونه



از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت . يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه مي توانم فراموشش كنم در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت قاصدك ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو مي پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به نمايش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟!

کنارم باش ... شاهد لحظه هايم باش... ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...ببين ديگر زمونه طلوع عاشقانه ندارد ... اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود شده ام اري عزيز دلم من بي تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت حس ميکنم پس نرو ... و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم بي تو پوچ و بي مفهوم است اري عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودي و خواهي ماند اي ستاره ي شب هاي بي قراري اي تک سوار جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به ان ايزد يکتا که تو را مرا افريد قسم که دوستت دارم بمان ... اري بمان شاهد لحظه هايم باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند شمع اب ميشوم و ميسوزم... اي اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني دوستت دارم به اندازه تمام دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق مقدسم دوستت دارم دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب ميشدم و در اتش عشقت ميسوختم دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره ميشدم و دوست داشتنم را به زبان مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق چشمهايت دل مهربانت تنهايم نگذار ...نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي عزيزم تنهايم نگذار من به جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي شب هاي بي کسي ام تو هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد جنگيد پس تنهايم نگذار تو هم مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در اين دنياي به ظاهر زيبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با بودنت طعم عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را در اين شهر غريب بي کس نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پيوند باش.....

|
|
|


نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال!
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی عشق تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور ،خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی تاخ بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم آنکه همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را!!!
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است !!!


قبولش کن که ديگه تنها شدي
کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي
بهونه نداري بيدار بموني
بگي عاشقي بي اون خواب نداري
توي اين جهان بايد تنها باشي
هميشه کنجه اتاقت بميري
ديگه رفته اون روزاي عاشقي
که واسش شعر بگيو اشک بريزي
به خدا من ميدونم دوسش داري
ولي قسمت نبوده با هم باشين
فراموش کن عشقتو تا بتوني
دوباره شعر بگيو زنده باشي
خيلي سخته که ازش دل بکني
فراموش کني واسش شعر نخوني
ولي چاره اي نمونده ميدوني
بهترين کاره که تنهاش بذاري
تا ببينه بي وفايي يعني چي
دوريو صبرو جدايي يعني چي
اگه تنها شدي اون بالا يکي
هميشه يادته تا تنها نشي

شايد لحظه اي کوتاه بتوني بخندي...لبخند بزن..هر چند کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس..ولي بخند..شايد لحظه اي که لبخند رو لبته فراموش کني..دل دل دل درموندتو...واي که چقدر دلت گرفته..اما اونو ببين ..مي خنده..شايد ندوني واسه چي..اما تو هم به خنده ي اون بخند..هر چند دلت پر غصه اس..فکر کن..شايد همه چي مي تونست خيلي سخت تر از اين بشه..هر چند دلت پر غصه اس..اما همه ي اينا هم مي تونه باعث لبخند تو بشه..لبخند بزن..از روي رضايت..خوشحال باش..هر چند لحظه اي کوتاه..اما اشکاتو پنهون نکن..هيچ وقت..هر وقت دلت گرفت..هر وقت مثل الان دلت پر غصه شد..اشک بريز..گريه کن ..بدون واهمه..مثل من..تو خلوت خودت..اما يادت نره که لبخند بزني..هر چند براي لحظه اي کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس


کسی سرزده میآید.
در دلت جایی برایش خالی میکنی.
و همه میرنجند از اینکه جایشان تنگ شده.
بعضی حتی رهایت میکنند و میروند.
کسی سرزده میآید.
صفای مجلسات میشود و قبله نگاهات.
چشمهایش آئینه آینده،
و حرفهایش مرهم زخمهای کهنه
کسی سرزده میآید.
از قصه آمدن میگوید،
و از افسانه ماندن.
کسی سرزده میآید.
و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان میکنی.
و چشمهای آسمان را میبندی،
تا در این خلوت عاشقانه،
دور از همه دیدگان،
ما شدن را تجربه کنی.




دگر عشق تو و روح تو در كالبدم نيست
دگر حرف تو و فكر تو در جان و دلم نيست
دگر دوست ندارم بشوم ملعبه ی تو
دگر نيست خبر از هوس زودگذر تو
دگر خسته شده جان من از دوري تو
چه كردي كه شدم عاشق زارو همه جا در هوس تو
دگر از عكس تو در شيشه قلبم خبري نيست
دگر از دست تو در دست غريبم خبري نيست
ديدي كه چگونه شده ام خوارو خفيفت
در اين طرف و آن طرفت زارو ذليلت
ديدي كه دوباره مثل ديروز شدي حاكم قلبم
با دست پليدت دوباره بزدي تيشه به قلبم
نفرين به تو و عشق تو درعمق وجودم
نفرين به من و قلب من و باور زودم
نفرين ابد بر تو كه آتش زدي دامان وفايم
نفرين ابد برمن مسكين كه شدم مست نگاهت...












