تبليغاتX
چرا ازم بدت میاد لعنتی..
تف به مرامت عوضی از سرت هم زیادی ام...

وبلاگ برتر موسیقی ایرانی

http://tarane-music.blogfa.com


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 19:29  توسط فراموش شده........  | 
 
تو كه نبودي گريه دمسازم بود
وقتي بودي خوبيت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاريك و بيصدا بود
دريچه پهن قلبم باريك و بي‌ندا بود
راستي قناريهام ديگه نميخونن
برام توي كوچيكترين قفس
خودشونو زندوني كردن برام
چون تو نبودي حاليه
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه
ميدونسيتي باغچه ديگه گل نميداد
حياطشم بي تو صفايي نميداد
بار اولم بودش كه ناله و زاري زدم
به كسي حرفي نگفتم تموم حرفام نگفته‌اس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خيلي سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو
چون تون نبودي حاليته
آدماي خوب و بد ديگه يكي شدن برام
آب و رنگشونم ديگه يكي شد برام
آب و رنگشونم ديگه بي رنگ شد برام
در بهار تابش خورشيد ملايم ديگه سوزان برام
برا من ميون پاييز و بهار فرقي نداره
ميدونم تو خواب كه بهار روي ماه ‌تو بياره
اي خدا اي خدا از تو ميخوام اسير و مجنونش شم
ديگه از بيهوده دويدن خسته شدم
ديگه از بيهوده پريدنم خسته شدم
ميدوني چون تو نبودي حاليته
خيلي بي انصافم كه بارون رحمت خدا خسته شدم
 
برا من خونه بدونه تو قفس شده
برا من زندگي بي نفس شده
مثل اون پرنده كه ديوونه شده
مثل اون موجود منگي كه بدونه لونه شده
تو ميخواي منو ويرون بكني
تو ميخواي مثل يه شير منو زخمي بكني
تو ميخواي پرنده رو از تو آشيونه‌اش بيرون بكني
من ميگم تو ميخواي با من اينجور بكني
تو ميگي نه من ميگم چون تو نبودي حاليته
برا من ديگه شبا ستاره‌اي ديده نميشه
برا من ديگه تو قلب جوونه عشق روييده نميشه
ميدونستي كه ديگه دنيا برام تيره و تاره
ميدونستي كه ديگه مردن برام دين و راهه
ديگه عاقل نميشم ديگه بالغ نميشم
ديگه از حرفاي تو سير نميشم
اينو بدون اگه خدا تمام دنيارم بده جايي نيست
اينو بدون اگه خدا تموم كارارم كنه ديگه راهي نيست
اينو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفايي نيست
اينو بدون چون تو نبودي حاليته
من ديگه مثل قديم منتظر عيد نوروز نبودم
اينو بدون مثل قديم منتظر عمو نوروز نبودم
اي بي زبون تو رو بايد توي رويا ببينم
تو رو بايد تو خواب و خيالم ببينم
كي ميگه بايد يه سراب توي راه عشقم ببينم
يا كه بايد يه عذابه توي وجدان ببينم
ميدوني عشق تو كورم كرد
عاقبت پيرم كرد در آخر از زندگي سيرم كرد
چرا كه تو نيستي يه خيالي واسه من
توي اين بازي هستي تو محالي
يكي پيدا نميشه همدل من شه
توي اين راه مهيب همسفرم شه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:17  توسط فراموش شده........  | 

بگو يا رب
چه بد گفتم،، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب
بگو يا رب ،
چه بد گفتم، چه بد كردم
كه نزدت خويشتن را ديو و دد كردم
به جز عشقي كه دردش را به من دادي
به من يا رب چه بخشيدي كه رد كردم
فقط در عاشقي يا رب،
مدد گفتم ،
شدم عاشق،
تمناي مدد كردم
شب مستي اگر يك توبه بشكستم
سحر تكرار توبه، صد به صد كردم
به سيلابم كشاندي، زير و بم ديدم
تحمل در عذاب جذر و مد كردم
برايم آتش دوزخ، فرستادي
برايت لاله ها را در سبد كردم
گرفتي جامه فخر مرا از من
صبورانه كُله را از نمد كردم
نشانم ده اگر يك مور آزردم
اگر يك دانه گندم را لگد كردم
مرا يا رب نمي خواهي،
گناه از تو ،
اگر نفرين به اين دنياي بد كردم
به حرفم گوش كن يا رب ،به دردم گوش كن يارب
اگر بيهوده مي گويم،مرا خاموش كن يا رب


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 12:19  توسط فراموش شده........  | 

و در تمام این لحظه های دلتنگی ، دل عجیب بهانه ات را می گیرد . نمی دانم چه کنم که دیگر یادت نکند . نمی دانم ... نمی دانم " تو با من چه کرده ای ، که از یادم نمی روی ؟ " . مدتهاست که دیگر عقل هم قادر به قانع کردن دل نیست . سالهاست که دل ساز خود را می زند ، حرف خود را می زند و کار خود را می کند ، و عقل فقط نظاره گر است .

این روزها بیشتر از همیشه به گوش دل قصه رفتن می خوانم تا شاید باور کند که خزان امسال پایان همه چیز است ، اما انگار هرچه من بیشتر می گویم ، او کمتر گوش می کند و بیشتر هوای دیدنت به سرش می زند . دیگر نمی دانم چه کنم . چگونه از بار این بغض کم کنم ؟ چه کنم که جایت اینقدر در لحظه هایم خالی نباشد ؟ ساده برایت بگویم این روزها " در جمع من و این بغض بی قرار جای تو خالیست ... "

 من در تمام این لحظه ها با خود می اندیشم : آخرین پاییز دانشگاه با اولین آن چه فرقی دارد ؟ آخرین پاییز دانشگاه هم بی صدا از راه رسید و باد سرگردان همچون همیشه بی مقصد آوای رفتن سر داده ، کسی چه می داند ، شاید اوهم سالهاست به دنبال کسی می گردد که در پاییز گم کرده !

 

شاید پاییز امسال برای تو و دیگران مثل همه سالها باشد و شاید اصلا" از آمدنش خوشحال نباشید . اما برای من یک فرق اساسی با همه سالها دارد و آن اینکه امسال پاییز، من بی دلیل هر روز بیشتر دوستت دارم . و بی آنکه بدانم چرا ، بیشتر به فکرت هستم . اما نه ، مهمترین فرقش چیز دیگری است : پاییز امسال عجیب بوی جدایی می دهد . بوی غربت و تنهایی امسال تمام پاییز را در بر گرفته و من با هر نفس عمیق بوی بغض فروخورده آسمان را حس می کنم .
کاش پاییز امسال مثل تمام قصه های ناتمام ، پایانی نداشته باشد . کاش آذر امسال آنقدر طولانی شود تا من از دیدنت سیر شوم . کاش پاییز امسال پایان قصه من نبود ...
از امسال پاییز معنی تلخ تری پیدا خواهد کرد : معنی تلخ جدایی . چون از این پس به یاد خواهم آورد که تو را در پاییز گم کردم
!

فردا روز دیگری است
که بی تو
بر عمر تلف شده افزوده می شود
همین روزها
روز رفتن از راه می رسد
و من طوری از خیال تو گم می شوم
که انگار هرگز نبوده ام ... !


+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 21:51  توسط فراموش شده........  | 

نمیگم که رو زمین عاشق ترینم    

نمیگم برای تو من بهترینم

نمی گم که ثروت دنیا رو دارم       

نمیگم که قدرت خدارو دارم

نمیگم که خورشیدو برات میارم   

نمیگم ستاره تو شبات میارم

نمیگم که قصری از طلا میسازم       

نمیگم پلی زلاله ها میسازم

نمیگم با موندنم غم دیگه مرده      

نمیگم خدا تورو به من سپرده

من میگم معنی عشق من توهستی  

من میگم تنها امید من تو هستی

من میگم یه قلب پاک و ساده دارم   

من میگ فدای تو هر چی که دارم

من میگم غم اگه داری با تو هستم   

من میگم تنها با عشقت زنده هستم


+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 11:39  توسط فراموش شده........  | 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:37  توسط فراموش شده........  | 

به من آنچه که آموخته بودی
فراموش نکردم معلمم
اما بیا و ببین باز هم
نتوانستم آدم شوم معلمم
...
هر درسی که ازبر کردم
برعکسش را تجربه کردم
آدرس خوشبختی را
نتوانستم پیدا کنم ، معلمم
...
آخه می گفتی راست خم نمیشود
آخه می گفتی محق له نمی شود
آخه می گفتی کوه داغون نمی شود
داغون شدم معلمم
...
دفتر جدا ، قلم جدا
عالمی که زندگی می کنم جدا
به عشق زیبای واقعی
نتوانستم برسم ، معلمم
...
اسم انسانیت پول
لذت زندگی پول
در حسرت دوستی ها ماندم
نتوانستم بیابم معلمم
...
هر چیز جای خودش
هر رازی در عمق خودش
گناه من است یا سرنوشت ؟
نتوانستم دریابم معلمم
...
مبادا که فراموش شود
ديگر اميدی ندارم
از فرط شرمندگی ته قبرهم
نتوانستم فرو روم معلمم


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:31  توسط فراموش شده........  | 

کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله نا جور بر لباس هستی و
صدای نا هموارو ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس
با صدایش نه گلی می شگفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. صدایش
اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را ، کلاغ ازکائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و نظام
احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود
کلاغ غمگینانه گفت : کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بال هایش را می بست تا دیگر آواز نخواند
خدا گفت
صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نیست فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند
سیاه کوچکم بخوان فرشته ها منتظر هستند
و کلاغ هیچ نگفت
خدا گفت : سیاه چو نان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند
و تو این چنین زیباییت را بنویس و اگر نباشی جهان من چیزی کم دارد
  خودت را از اسمانم دریغ نکن
و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را
و کلاغ خواند
این بار اما عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد
 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 21:19  توسط فراموش شده........  | 
3D-graphics

ستاره ها نمی میرند،حتی اگه تیره ترین شب ها از راه برسه.حتی اگه تو خواب باشی و اون ها رو نبینی.حتی اگه فرسنگ ها از اون ها فاصله داشته باشی.ستاره ها همیشه زنده اند و می تابند.چه روز وچه شب.در این هوای سحرگاهی،دلم هوای توروکرده،یه دوست که بشه با اون حرف زد،تو چشماش نگاه کرد.یه دوست که بتونه چشم های منو باز کنه.احساس منو لمس کنه و نگاه منو نسبت به هرچیزی که می بینم،بالا و بالاتر ببره.
یه دوست که جرأت کنه در اوج با من ملاقات کنه،دورازهرتردید وترسی.دورازهر تصوری که پا در زنجیر خاک داره.دورازبایدها و نباید ها.یه دوست که مثه یه ستاره روشنم کنه،اسیر زمان ودربند مکان نباشه و هر لحظه منو به ابدیت پیوند بده.منو تا اون ستاره که به من چشم دوخته نزدیک کنه.من از ذوب شدن نمی ترسم،اگه بدونم تا همیشه در قلب یه ستاره، خواهم سوخت!
کجایی بچه محل!من هنوز به دنبال توام.هیچ مانعی منو ناامید نکرده.هیچ جادویی برام دور نبوده،هیچ صخره ای برام بزرگ نشده.هیچ دردی در این مسیر،برام بی درمون نبوده.من به دنبال توام کسی که معرفت رو چشیده و شهد عشق رو سر کشیده.اون هایی که تنهایی رو دیدن خوب می دونن من چی می گم.دراین هیاهوی روزمرگی!صب تا شب دویدن،وشب تا صب آرمیدن،در این روز های تب آلود زندگی
به دنبال یه لقمه نان ،هی عرق ریختن.بپا رفیق فراموش نکنی.بپا از یاد نبری.این لحظه ها کم ات نکنند،
تا روزی روزگاری زیر این گنبد کبود،تو بحر قصه یکی بود یکی نبود،گم بشی.یادت باشه یکی هست که ستاره توست.
یکی که می تونه لحظه های تو رو پر کنه.سرشار از بودنت کنه.یکی که بشه چشم،. تو گوش.یکی که بتونی باهاش یه قل دو قل بازی کنی.جر نزنه.کم نیاره.تا آخر بازی باهات همدمه!یکی که تو رو وصل کنه به اصلت.یکی که وقتی نباشه دلت هری بریزه.
شاید بگی ای بابا این بچه محل ما چه دل خوشی داره.کو یار؟تو این زمونه بدوجوون تا از قافله عقب نمونی!از صب تا شب کار کار،کلاغه خبرداردار!کی به فکر یاره؟یار سیری چند؟!همه فکر و خیالم
گذرونه زندگیه!همه آرزوم یه نمه بی خیالیه!اما کو مجال؟!
انگاری تب مرداد گرفتت.بپر تو آب یخ کنی جونم!منم بهت می گم رفیق،زیراین گنبد کبود،اگه فقط یکی بود،
یکی دیگه نبود این قصه پیش نمی رفت.این آدما جوونه نمی زدند،گل نمی کردند،هر دردی کنار یار،
شیرینه،تحملش آسون تره.غم آدم،غم تنهاییه!بی همدلی و بی همزبونیه!
خودت رو قابل بدون تا بهت پیشکش کنند. تا وقتی به بیکاری می گی دمت گرم!تا وقتی قیافت این جوری رفته تو هم،فکر نکن گشایشی از راه می رسه!گشایش واسه اونایی تو راهه که، می گن یا علی.!
تو جزو کدومشی.یا به خودت راست بگو یا روزگار بهت می گه که راست کدومه!تا وقتی بی تحرک مثه یه مترسک وسط مزرعه زندگیت وایسی،حتی یه گنجشک رو شونه هات نمی شینه!خودت رو تکون
بده.این رسم برنده شدن نیست.این ختم بازیه!برو به سمت شاد زیستن،رها شدن،شادی یه انتخابه رفیق.یه مدال نیست که کسی اونو رو تخت سینه ات سنجاق کنه!غم یه توهمه.
هر اتفاقی توی هستی،با نگاه تو معنی می شه.وقتی عزیزت پر می کشه،وقتی از کسی که انتظار نداشتی زخم می خوری.وقتی بهت تهمت می زنن.وقتی بهت خیانت می کنن یه حالتی بهت دست می ده که اسمشو می ذاری"غم".اما به مرور زمان،زمونه یادت میده یه جوری با اون حادثه کنار بیایی.پس غم،یه واکنشه نسبت به خواهشی که برآورده نشده.اون چیزهایی که ما می بینیم همه واقعیت نیست.ما همیشه نسبت به بخش هایی ازهستی نادانیم.حالا تو که اخم کردی!تو که توی خودت فرورفتی.تو فقط دچار افت انرژی هستی.یکی از راه های جذب انرژی داشتن یارو رفیقی شفیقه،تا در کنار هم احساس بهتری نسبت به هر حادثه ای داشته باشین.ما نیاز داریم کسی رو دوست بداریم و کسی هم ما رو دوست بداره.این نیاز حیاتیه.
اگه تنهایی تو رو دچار افت انرژی کرده،نگو که می ترسم دنبال یاری بگردم تا با هم همراه بشیم.نگو تا خونه و ماشین نداشته باشم،مجبورم تنها بمونم،اول بخواه ومشتاق باش. بعد بجو و به کاینات بسپار.ستاره ها،به من و تو پیغوم می دن که هرکسی به دنبال جفت خودش می پره،تا در کنار هم آروم بگیرن.ستاره ها توی آسمون کنار هم می درخشن و هیچ کدوم جای دیگری رو تنگ نکرده.بیا من وتوهردونگاه تازه بشیم.
واسه رها شدن هی ساده بشیم.وصل کن خودتو به این همه ستاره که بهت زل زدن.اگه کوله بارت سنگینه!
اگه خیلی تنهایی وهمدمی نداری.اگه بیماری و دستت خالی!اگه بیکاری و در به در دنبال کار،یادت باشه حتی در تیره ترین شب ها،دراوج تاریکی وظلمت،همیشه ستاره ای هست که چشمش به توست.اون ستاره
یه پیغومه،یه خبر خوش واسه اونایی که به دنبال نورند.
ستاره ها هرگز نمی میرند،حتی اگه تو خواب باشی و اونا رو نبینی.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 19:16  توسط فراموش شده........  | 

گفت : می خوام برات یه یادگاری بنویسم .
گفتم:کجا ؟

گفت : رو قلبت .
گفتم مگه می تونی ؟

گفت : آره سخت نیست ، آسونه.
گفتم باشه .بنویس تا همیشه یادگاری بمونه.

یه خنجر برداشت .
گفتم این چیه ؟

گفت : سیسسسسس.
ساکت شدم .

گفتم : بنویس دیگه ، چرا معطلی .
خنجرو برداشت و با تیزی خنجر نوشت .

دوست دارم دیوونه.

 
اون رفته ، خیلی وقته ، کجا ؟ نمی دونم .
اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.

دوست دارم دیوونه


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:45  توسط فراموش شده........  | 

 

از هر كه پرسيدم ، گفت فراموشش كن . اما چگونه ؟ هيچكس نگفت . يكي گفت : ديگر بدو فكر نكن . اما چگونه به او فكر نكنم ، در حالي كه هر لحظه يادش در خاطر من است . ديگري گفت : ديگر به او نگاهي نكن . اما چگونه نگاهش نكنم ، در حالي كه نگاه تنها مسير ميان من و اوست . ديگري گفت : نگاهش را ناديده بگير . اما چگونه نگاهش را ناديده بگيرم ، درحالي كه نگاهش در هر آينه پيداست . تمام راه حلها را امتحان كردم ، اما نشد . هر روز خاطره اش تازه تر است از ديروز و هر روز نگاهش همان نگاه ديروز است ، همان نگاه اول روز . چگونه مي توانم فراموشش كنم در حالي كه در تك تكِ ستاره هاي آسمان بر قطره ، قطره ي موجهاي دريا و بر برگ برگِ سبزِ سرو نامش را نوشته ام . و از صداي چكاوك ، و از صداي بلبل ، و از سكوت قاصدك ، تنها صداي سلام او را مي شناسم . در هر آينه اي ، و بر هر ديواري ، قابي از نگاهش نصب كرده ام . حال از خود تو مي پرسم : چگونه فراموشت كنم ؟! چگونه ديگر نگاهت نكنم ؟! چگونه ديگر نامت را نياورم ؟! چگونه ديگر در آينه بنگرم ؟! چگونه ديگر صدايت را نشنوم ؟! وچگونه ديگر آمدنت را به انتظار ننشينم ؟! اي كاش پاسخم مي دادي . اي كاش فقط براي يك لحظه سكوت را مي شكستي . از تو مي پرسم : چگونه به آسمان نگاه كنم ، و ماه رخ تو را هر شب تمام نبينم ؟! چگونه چشمه آب را بنگرم ، و جوشش مهرباني ات از خاطرم نگذرد ؟! چگونه به كوه نگاهي اندازم ، و عظمت و بزرگي نگاهت را نجويم ؟! چگونه از كنار نسيم بگذرم ، و بوي خوش تو به مشامم نرسد ؟! چگونه موجهاي دريا را ببينم ، و ياد نام تو روي شنهاي ساحل نيفتم ؟! چگونه ؟! بگو چگونه مي توانم با تمام آنچه دارم ، هرچند جز نگاهت هيچ ندارم ، وداع كنم و فرض كنم از ابتدا هيچ نداشته ام ؟! چگونه باور كنم حرفهاي شقايق همه دروغ بوده است ؟! و تمام حرفهاي قاصدك ، و اميد گنجشك، و تمام خاطرات پرستو . چگونه باور كنم تو ديگر نگاهم نخواهي كرد ؟! چگونه باور كنم زندگي به همين سادگي مسير جاده تو را از من جداكرد ؟! چگونه باور كنم آن بيابان كه جز برهوت تنهايي نيست خيلي وقت است آغاز گشته است ؟! چگونه باور كنم سرابي بيش نبودي ؟! چگونه باور كنم جاده سنگدلي اش را براي همگان تنها در زندگي من به نمايش گذاشت ؟! چگونه باور كنم ماه از سرزمين من گريخت ، بي آنكه مهتابي او را بربايد ؟! تو بگو چگونه بايد باور كنم ؟! 


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:30  توسط فراموش شده........  | 

کنارم باش ... شاهد لحظه هايم باش... ببين با رفتنت چه دردي ميکشم ...ببين ديگر  زمونه طلوع عاشقانه ندارد ... اي عزيز دلم اي تنها سنگ صبورم با رفتنت من نيز نابود شده ام اري عزيز دلم من بي تو اين زندگي اين دنيا را نميخواهم من تو را ميخواهم تويي که پاکي را در نگاه زيبايت ميبينم تويي که صداقت را در اعماق وجودت حس ميکنم پس نرو ... و تنهايم نگذار اين دنيا بي تو زيبايي ندارد اين دنيا برايم بي تو پوچ و بي مفهوم است اري  عزيز دلم من ميخواهم کنارت باشم نه ساعت ها بلکه ساليان دراز ميخواهم تو از ان من باشي ميخواهم ان قلب پاک و معصوم در زندان دل من باشد عزيزم دوستت دارم باور کن که تو تنها عشق بودي و خواهي ماند اي ستاره ي شب هاي بي قراري اي تک سوار جاده ي عشق و زندگيم دوستت دارم به ان ايزد يکتا که تو را مرا افريد قسم که دوستت دارم بمان ... اري بمان شاهد لحظه هايم باش شاهد لحظه هايي که من بي تو مانند شمع اب ميشوم و ميسوزم... اي اي تمام وجودم دوستت دارم به وسعت يه درياي طوفاني دوستت دارم به اندازه تمام دنيايي که پروردگار افريده تو را ميپرستم اي عشق مقدسم دوستت دارم دوست داشتم دستانت در دستانم بود تا از عشق تو اب ميشدم و در اتش عشقت ميسوختم دوست داشتم در کنارت بودم تا در چشمانت خيره ميشدم و دوست داشتنم را به زبان مي اوردم اري اي عشقم تنها کسم من عاشقم عاشق تو عاشق چشمهايت دل مهربانت تنهايم نگذار ...نگذار با بدي ها زشتي ها نامردي هاي دنيا اشنا شوم اي عزيزم تنهايم نگذار من به جز تو همدمي ندارم مونس دلي ندارم اي تنها ستاره ي شب هاي بي کسي ام تو هم مثل من با سختي ها بجنگ براي بهم رسيدن بايد جنگيد پس تنهايم نگذار تو هم مثل من با خوبي ها بدي ها بجنگ نگذار با نبودنت در اين دنياي به ظاهر زيبا غرق شوم نگذار با نبودنت من نيز نابود شوم بگذار با بودنت طعم  عشق را بچشم بگذار با بودنت به شهر ارزوها سفر کنم پس بمان و دستانم را در اين شهر غريب بي کس نگذار پس بمان و مثل من چشم انتظار پيوند باش.....


+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 12:14  توسط فراموش شده........  | 

 

 

به نام او که عشق را در تقدیر من قرار داد.به خدا التماس کردم تا چرخ روزگار را بر وفق مراد تو بچرخاند ، تا الهه عشق از حمایت ما روی برنگرداند. من دریاو ستاره، آسمان و زمین را به حرمت شکوه عشق تو تقدیس می کنم . مرا می خواستی تا پیش مردم تو را الهام بخش خویش خوانم ، من تو را به خلوت خدایی خیال خود بهترین بهترین من خطاب می کنم. دلم می خواست باورم کنی ، اما نشد . گفتم دوستت دارم باور نکردی. در این شبهای پر از سکوت ، در این روزهای گرم و طاقت فرسا تنهایم نگذار. کاش می دانستی که با من چه کردی ، کاش می دانستی که صدای گرم تو چگونه مرا آرام می کند. کاش می دانستی که نگاه مهربانت چگونه دلم را به آتش می کشد. کاش می دانستی که طنین دلنواز صدایت چگونه مرا مسحور خویش می کند، کاش می دانستی.......... دلم می خواهد در این شب با این سکوت سخت با مهتاب چشمانت حرف یزنم. دلم می خواهد آسمان با تمام ستارگانش با من همراه شوند تا عشق تو را در تمام زمین با نفس بادها جار بزنم. کاش می دانستی که چقدر.................... کاش


+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:43  توسط فراموش شده........  | 

 

نیمه شب آواره و بی حس و حال
در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغاز کردیم در خیال
دل بیاد آورد ایام وصال!
از جدایی یک دو سالی می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل بیاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی و آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او
هم نشین و هم زبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد  خوابگاه خستگی
این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش در عشق پا بر جاست دل
گر گشایی چشم دل زیباست دل
گر تو زورقبان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل ز عشق روی عشق تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور ،خمارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیباییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من گلی زیبا نبود
خوبی او شهره ی آفاق بود
در نجابت در نکوهی تاخ بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده ام آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم آنکه همخون من است
خصم جان و تشنه ی خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه ی او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا  پر پروانه را!!!
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت، فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
برمن و بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود؟
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته بازآید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود!!!
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است !!!


+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 11:25  توسط فراموش شده........  | 

قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوريو صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:44  توسط فراموش شده........  | 

شايد لحظه اي کوتاه بتوني بخندي...لبخند بزن..هر چند کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس..ولي بخند..شايد لحظه اي که لبخند رو لبته فراموش کني..دل دل دل درموندتو...واي که چقدر دلت گرفته..اما اونو ببين ..مي خنده..شايد ندوني واسه چي..اما تو هم به خنده ي اون بخند..هر چند دلت پر غصه اس..فکر کن..شايد همه چي مي تونست خيلي سخت تر از اين بشه..هر چند دلت پر غصه اس..اما همه ي اينا هم مي تونه باعث لبخند تو بشه..لبخند بزن..از روي رضايت..خوشحال باش..هر چند لحظه اي کوتاه..اما اشکاتو پنهون نکن..هيچ وقت..هر وقت دلت گرفت..هر وقت مثل الان دلت پر غصه شد..اشک بريز..گريه کن ..بدون واهمه..مثل من..تو خلوت خودت..اما يادت نره که لبخند بزني..هر چند براي لحظه اي کوتاه..هر چند دلت پر غصه اس


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 11:39  توسط فراموش شده........  | 

کسی سرزده می‌آید.

در دلت جایی برایش خالی می‌کنی.

و همه می‌رنجند از اینکه جایشان تنگ شده.

بعضی حتی رهایت می‌کنند و می‌روند.

کسی سرزده می‌آید.

صفای مجلس‌ات می‌شود و قبله نگاه‌ات.

چشمهایش آئینه آینده،

و حرف‌هایش مرهم زخم‌های کهنه

کسی سرزده می‌آید.

از قصه آمدن می‌گوید،

و از افسانه ماندن.

کسی سرزده می‌آید.

و تو خورشید را پشت ابرهای تیره پنهان می‌کنی.

و چشمهای آسمان را می‌بندی،

تا در این خلوت عاشقانه،

دور از همه دیدگان،

ما شدن را تجربه کنی.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:39  توسط فراموش شده........  | 


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:36  توسط فراموش شده........  | 

دگر عشق تو و روح تو در كالبدم نيست

              دگر حرف تو و فكر تو در جان و دلم نيست


          دگر دوست ندارم بشوم ملعبه ی تو


          دگر نيست خبر از
هوس زودگذر تو


           دگر
خسته شده جان من از دوري تو


        چه كردي كه شدم
عاشق زارو همه جا در هوس تو


             دگر از عكس تو در شيشه
قلبم خبري نيست


            دگر از دست تو در دست
غريبم خبري نيست


          ديدي كه چگونه شده ام خوارو خفيفت


         در اين طرف و آن طرفت زارو
ذليلت


            ديدي كه دوباره مثل ديروز شدي
حاكم قلبم


           با دست پليدت دوباره بزدي
تيشه به قلبم


         نفرين به تو و
عشق تو درعمق وجودم


            نفرين به من و قلب من و باور زودم


           نفرين ابد بر تو كه
آتش زدي دامان وفايم


               نفرين ابد برمن مسكين كه شدم
مست نگاهت...


+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13:8  توسط فراموش شده........  | 

خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه دوستش نداری
خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه
تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه
خیلی سخته توی پاییزبا کسی آشنا شی
اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:18  توسط فراموش شده........  |